برچسب:
نویسنده: اشکان نظری
هوس داشتن یه گوشواره ی کوچولو با طرح گل، که وسطش ترجیحا نگین صورتی داشته باشه و با گردنیم ست بشه، داره منو میکشه.
پارسال، گردنی قلبی شکلم، خیلی اتفاقی با گوشواره ی قلبی شکلم ست شد. جفتشون هدیه بودن.
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری
امروز بدون اینکه به کسی بگم دفترچه م رو برداشتم رفتم دکتر.
بگذریم از اینکه مامان و داداش وقتی فهمیدن با دهن روزه سه تا امپول زدم چه قشقرقی به پا کردن.
امپول مسکن، امپول شل کننده عضلات، امپول ویتامین.
برگشتنی واسه خودم آش خریدم که التیامی باشه بر گردن شکسته م!
"به یه اتفاق خوب نیازمندیم برای رخ دادن"
+قضیه ی این نجفی واقعا بهمم ریخته :(
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری
همونطور که همدم روزهای نوجوانیم جودی ابوت بود
همدم روزهای جوانیم آنه شرلی و هایدی؛
هیچ وقت فراموش نمی کنم که همدم روزهای پیر دختریم امیلی بوده.
+آه خدایا. اصلا درک نمیکنم چرا اینقدر غمگینم.
+امیدوارم پنج سال آینده به اندوه این روزا بخندم.
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری
+ فکر میکنم سال 87-88 بود که تو رمان زنان کوچک خوندم که شخصیت های داستان به هم قول دادن که تو یه برگه بنویسن که 10 سال آینده می خوان چی بشن، و بعد ده سال آینده به این برگه نگاه کنن ببینن به چیزایی که
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری
گاهی هم کارهای نابخردانه زیاد می کنم.
مثل امروز که ورداشتم پول لیزر این ماهمو دادم مانتو خریدم!
و نمیدونمم که چرا این رنگو ورداشتم :||
آقای محترم با لحن اینکه دلم نشکنه گفت قشنگه... ولی خب دیگه، با توجه به پولی که خورد باعث تاسفه این انتخابم :))
موقع خریدنش هی با خودم تکرار کردم تا به کی رنگ های تکراری،
این شد که یه مانتوی گلبهی با توپ توپای سفید برداشتم!
خدای من. من تا حالا تو عمرم مانتوی گلبهی اونم اینقدر روشن نپوشیدم..
این چه کاری بود کردم :))
برچسب:
نویسنده: اشکان نظری